تبليغاتX
style="BORDER-RIGHT: silver 4px outset; BORDER-TOP: silver 4px outset; BORDER-LEFT: silver 4px outset; BORDER-BOTTOM: silver 4px outset" src="http://www.fotros.org/multimedia/ma8503201124.wma/http://www.fotros.org/multimedia.html" width="145" height="45" controls="controlpanel" AUTOSTART="TRUE" LOOP="TRUE">

MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) -->
Time spent here:

coffeeWin.document.write(""); //-->

اطلاعات شما :

@ Ljava.mihanblog.com
coffeeWin=window.open("","coffeeWin","toolbar=no,width=200,height=250,directories=no,menubar=no,SCROLLBARS=no"); //-->

دلم برات تنگ شده

باور کردنی نیست

 

 

اصلا نمی شه باور کرد

 

 

حتی فکرکردن بهش عذابم میده

 

 

دیگه نیست .......

 

 

خونه شده خالی ... خالیه.. خالی

 

 

جاش خیلی خالیه

 

 

خیلی........

 

 

 

 

ساعت ۱۲:۳۰ مامانم اومد تو اتاق  به منو برادرام گفت بابابزرگ حالش بد شده بردند ش بیمارستان ......

 

 

گفتم کجا مامان ؟

 

 

گفت : بیمارستان

 

 

گفنم برای چی ؟

 

 

هیچی نگفت.... اشک تو چشماش جمع شد ......

 

 

بلند شدم زود رفتم تو سالن گفت کی گفته حال بابابزرگ بده ؟

 

 

کی گفته تو بیمارستان؟

 

 

بابا کجاست ؟

 

 

چرا هنوز از سر کار نیومده؟

 

 

مامانم با صدای گرفته ش گفت : بابا زنگ زد گفت من بیمارستانم و ......

 

 

مامانم طاقت نیاورد  زد زیر گریه

 

 

( الهی فداش شم .. بمیرم براش....)

 

 

عصابم خورد شد بعد از  چند  دقیقه که مامانی داشت گریه میکرد گفتم : چرا گریه میکنی بلند شو زنگ بزن به عمه جون ؟ بین چی شده  بی خودی چرا گریه میکنی؟

 

 

بلند شد زنگ زد,  عمه هیچی نگفت فقط گفت

 

 

بیاید خونه بابا را میاریم خونه.....

 

 

مامانم فهمید ....

 

 

گفت ارام : بابابزرگ یه چیزیش شده !!!!

 

 

گفتم مامان : یعنی چی چرا این حرف را میزنی بابا بزرگ هیچیش نیست ... هیچیش نبود.....  مطمئن باش حالش خوبه....

 

 

2 دقیقه بعد بابام اومد

 

 

از حالو روزش میشد فهمید چی شده .. خیلی واضح بود

 

 

من تو دلم می گفتم خدایا بابابزرگم چیزیش نشده باشه  ..... خدایا بابابزرگم از تو میخوام....  بابا بزرگم ......

 

 

بابام گفت اگه میخواهید بلند شید تا بریم خونه بابابزرگ اینا .......

 

 

دیگه هیچی نگفت

 

 

کسی نمی گفت برایه بابابزرگم چه اتفاقی افتاده ... نه بابام نه عمه ....... کسی نمی تونست به ما بگه که بابابزرگم  .............  فوت کرده

 

 

صدای زنگ در اومد رفتم در را باز کردم عمه بود یه لباس مشکی هم به تنش کرده بود

 

 

باورم نمی شد  اصلا باور کردنی نبود

 

 

نه برای من نه برای مامانم نه برادرام .........همون جا زدم زیر گریه  .........

 

 

...............................................

 

 

.............................

 

 

 

 

خیلی سخته

 

 

خیلی

 

 

 

 

من حتی بابابزرگم رو برای آخرین بار ندیدم...... ندیدمش ....... نتونستم ببینمش

 

 

 

 

دارم دغ میکنم ......

 

 

 

 

حالا خونه مامانی خالی شده دیگه هیچ کسی نیست هیچ کسی .....

 

 

 

 

بابا جونم هنوز یک ماه هم نشده بود که رفته بود دندون گذاشته بود

 

 

به من می گفت دیگه حالا میتونم هر چی میخوام بخورم .....

 

 

 

 

بابا بزرگم فدات شم .......

 

 

                          چرا تنهامون گذاشتی........

 

 

                                    آخه چراااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

خدایا چرا بابا بزرگ منو ازم گرفتی ؟

 

 

چرااااااا؟

  

 

          حالا وقتیکه میام اونجا کی  برام شعر بخونه ....... کی نصیحتم کنه......کی  با هام حرف بزنه .......کی  باهام شوخی کنه ........

 

 

حالا دیگه من با صدای خنده کی بخندم ... هان بابابزرگ ؟؟؟

  

 

بابا بزرگ دلم برات تنگ شده .......

 

 

خیلی تنگ شده ........

 

 

 

 

نمی تونم تحمل کنم .....  چرا باید کسی را که دوستش دارم این طوری از دست بدم آخه چرا؟

 

 

باورم نمی شه تو رفتی ......

 

 

بابا بزرگ تو رو خدا برگرد من بدون تو دغ میکنم .... بابابزرگ منو تنها نزار  

 

 

چرا منو با خودت نبردی چرااااااااا؟

 

 

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

 

 

چرااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

غم از دست دادانت داغونم کرد رفتی از بین ما اما همیشه درهمه جا با من هستی

 ۱۳۸۶/۶/۱۷ رفتی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:46  توسط ارام  | 

به کی بگم که دوریت خواب شبام و برده
همین روزاست بهت بگن چشم انتظارت مرده
به کی بگم غم تو حسابی داغونم کرد
غصه دوری از تو خسته و حیرونم کرد
کی باورش میشه من خونابه گریه کردم
عمر و جوونی هامو به جاده هدیه کردم
گلای یاس و مریم شاهد این گزارن
میخوام که زندگی کنم اگه اونا بزارن
دلم برات چه تنگه دنیا دلش چه سنگه
می دونه خیلی پیرم میخواد باهام بجنگه
دنیا حسابی ما رو دور خودش دوونده
صبرم زیاد اما خوبی دیگه نمونده

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 9:55  توسط ارام  | 

 

 

                           

با تو خاطره هايم تازه می شوند هر روز هر شب

 

با تو شعرهايم تازه می شوند در اين سکوت دلتنگ

 

با تو - فقط با تو - معنا ميگيرد زندگانی

 

 پوچ من

 

با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من

 

تو تک نگار قصه ی ليلی و مجنون منی

 

تو تک سوار قلب خسته منی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:47  توسط ارام  | 

آنقدر آرزوهامو به گور بردم که جایی برای جسدم نیست!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:44  توسط ارام  | 

 
 
کاش می شد عشق را ابراز کرد..
 
 
 يا که عشق را با سحر آغاز کرد..
 
 
 لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت..
 
 
 گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت..
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:43  توسط ارام  | 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
کاش میدانستم
آخرین کسی که مرا
فراموش خواهد کرد
کیست؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:41  توسط ارام  | 

Image hosted by TinyPic.com 
  
Image hosted by TinyPic.com 
Image hosting by TinyPicImage hosted by TinyPic.com   
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:40  توسط ارام  | 

 

نـيـسـتــش

 نمی دونم كجاسـت

 چه می كـنـه

 ولي مـيـدونـم كـه ندارمـش

~~~~~~~~~~~~

 هيچ وقت نخواستم كه تو رو با چشمـات به ياد بـيـارم

 نمي خواستم كه تو رو ، تو گم ترين آرزوهام ببينم

 نميخواستم كه بي تو به ديوارها بگم هنوزم دوستـت دارم

 آخه تو هول و ولاي پريـشونـيهـام ، تورو نداشتـم

 تو گير و دار

اي بابا

دل تو هيچ و حال او خوش

 ای بی ... ديگه دلي ميمـونه كه جور دل كبوتر بـتـپـه

 كـه با تو از جون زندگي اش بـگـه

 بگه كه هـنــوز زنـدســـت

~~~~~~~~~~~~

 اگه صدا صداي مـنـه

 نـفـس اگه نـفـس تو

 بذار كه اون خوش غيرت هـاش بــدونـن

 كه دل ، ديگه دل من نيست

 نه ديگه اين دل واسه ما دل نـمـيـشـــه

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:38  توسط ارام  | 

 

 

تو ندانستی چه ميخواهم زتو 

 من نگفتم که بمان يا که برو

من فقط ميخواستم شمعی شوم 

 تا بسوزم جان خود را نزد تو

تو ولی از آتشم ترسيدی و رفتی و 

 گفتی که : برو ! نه من نه تو

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:37  توسط ارام  | 

 

صدای من

به دستهای تو

 نمیرسد

ببین

تاب خورد چگونه

تمام من

مثل عنکبوت کوچکی

میان باد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:36  توسط ارام  | 

گاهی

 
بیا
برو
بمان
بگریز
ولی
گاهی
با من باش
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:35  توسط ارام  | 

 

باز هم تک و تنها به تو می اندیشم و از دوریت به درگاه خداوند متصل می شوم و از او که بهترین پناهگاه برای عاشقان است عاجزانه درخواست می کنم که همیشه در کنار تو باشم  ای خدای مهربان کمکم کن که بتوانم این لحظه های سخت را تحمل کنم

                تنهايم

اگر روزي ۱۰۰۰نفر برايت مردن يكي از آنها من بودم

اگر روزي ۱۰۰نفر برايت مردن مطمئن باش يكي از آنها من بودم

اگر روزي۱۰نفر برايت مردن حتما يكي از آنها من بودم

اگر روزي۱نفر برايت بميرد آن يك نفر من هستم

اگ روزي كسي برايت نمرد مطمئن باش من قبلا برايت مرده بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 7:8  توسط ارام  | 

      

 نام من عشق است آيا مي شناسيدم؟

 زخمي ام زخمي سرا پا مي شناسيدم؟


    با شما طي کرده ام راه درازي را

  خسته هستم خسته، آيا مي شناسيدم؟

 راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ

  تا غزل هاي شما، آيا مي شناسيدم؟

  اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست

 من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟

 پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟

 مي شناسد چشم هايم چهره هاتان را

   همچناني که شما ها مي شناسيدم

 اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد

   در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟

 من همان دريايتان اي رهروان عشق

    رود هاي روح دريا مي شناسيدم

 اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود

عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟

    در کفه فرهاد تيغه من نهادم من

 من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟

مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام

   با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟

   من همانم آشناي سال هاي دور

  رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 7:5  توسط ارام  | 

سه شمع روشن کردم... يکي براي بودنت....يکي براي ديدنت

...يکي براي بوسيدنت..... بعد همه را خاموش

کردم براي در اغوش کشيدنت

عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست. 

 عشق اينست كه من چترم را روي دلدار بگيرم و او نبيند ..........

و هرگز نداند كه چرا در زير باران خيس نشد

                                                         
 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 7:1  توسط ارام  | 

من خوشبخت‌ترم٬ یا دخترک فال فروشی٬ که یک بستنی مهمانش کنی -یکی هم برای خواهرش- بال درمی‌آرد؟!

مدت‌هاست٬ بال درنیاورده‌ام

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 6:51  توسط ارام  | 

لحظه‌هایی چه "عریض":
                             پر ِ موسیقی و شعر
                             پر لبخند و شراب
                             پر آهنگ و کتاب
                             پر قصه، پر حرف.
گاه گاهی هم غم، دلتنگی، بی‌حوصلگی، بیماری، رنجوری...
                                                                     اما با هم!
گاهی جَر، دعوا، لج، گاهی بحث
                             حتی گاهی قهر!
گاه تو سنگ صبور، گاه هم نوبت من.
و سکوت...
        چقدَر حرف در آن بود و نبود.
لحظه‌هایی "لبریز"
              لحظه‌هایی "سرشار"!

چه دلم دلتنگ است
لحظه‌هایم چه تهی‌ست

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 6:48  توسط ارام  | 

ترش و شیرین: مثل قیسی... مثل انار!
شور و شیرین: مثل اشک شوق!
گس و شیرین: مثل خارَک... مثل خرمالو!
تلخ و شیرین: مثل بوسه‌ی وداع!

می‌دانی چه می‌خواهم بگویم...؟!!

...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 6:47  توسط ارام  | 

"اجازه! گل بدهم؟!"
            که بود گفت این را
                 که بود دستش را
                    گرفت سوی خدا؟

درخت بود انگار
همان که این را گفت.
                 خدا اجازه که داد
                 شکوفه کرد و شکفت.

سر کلاس بهار
درخت تنبل نیست
                  صد آفرین به درخت
                  که نمره‌اش شد بیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 6:46  توسط ارام  | 

333 magnify
بازوانت را به مستی، حلقه کن بر گردنم
تا بلرزد زیر بازوهای سیمینت، تنم
چهره زیبای خود را از رخ من وا مگیر
جز به آغوش چمن یا دامن من جا مگیر
راز عشق خویش را آهسته خوان در گوش من
جستجو کن عشق را در گرمیه آغوش من
من تو را تا بیکرانها
من تو را تا کهکشانها
از زمین تا آسمانها
دوست دارم، می پرستم
من تو را همچون اهورا
من تو را همچون مسیحا
همچون عطر پاک گلها
دوست دارم، می پرستم
من تو را با هستی خود با وجودم
عاشقم با خون خود با تار و پودم
من تو را با لحظه های انتظارم
عاشقم با این نگاه بیقرارم
من تو را همچون پرستو
یاسمن ها، نسترن ها
من تو را با آنچه هستی
دوست دارم، می پرستم
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 3:4  توسط ارام  | 

333 magnify
آهای اهالی شهر،حرف و سخن زیاده
حال همه گرفته ست،درد دلا زیاده
تا به كسی می رسی،ناله و دلواپسی
وقتی می پرسی چرا،داد میزنه بی كسی
دلم تنگه دیاره، هنوز عاشق یاره
واسه دیدن خونه،روزا رو میشماره
هرچی صدا می زنی، هیچ كس جواب نداره
وقتی رفاقت می خوای هیچ كس وفا نداره
بدون رفاقت سخته،بی همزبونی سخته
میون صد تا آدم، تنها بمونی سخته
منتظر فرارم،از دنیا گله دارم
برای گفتن از عشق یه عالمه حرف دارم
اگه گوشت با منه، بگم چه حالی دارم
عاشق خاك خونم،غریب این دیارم
دلم تنگه دیاره، هنوز عاشق یاره 
واسه دیدن خونه،روزا رو میشماره
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 3:2  توسط ارام  | 

333 magnify
با تو اين تن شکسته، داره کم کم جون ميگيره
آخرين ذرات موندن، توی رگهام نمي ميره

با تو انگار تو بهشتم، با تو پرسعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم، عاشق شهامتم من

اگه رو حصير بشينم، اگه هيچ نداشته باشم
با تو من مالک دنيام، با تو در نهايتم من

با تو انگار تو بهشتم، با تو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم، عاشق شهامتم من

با تو شاه ماهي دریام، بي تو مرگ موج تو ساحل
با تو شکل يک حماسه، بي تو يک کلام باطل

بي تو من هيچي نمي خوام، از اين عمري که دو روزه
در اتاقم واسه قلبم، پيرهن عزا بدوزه

با تو انگار تو بهشتم، با تو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم، عاشق شهامتم من
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 2:58  توسط ارام  | 

 
نماز عشق magnify
خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی
خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم
دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم
خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی
بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی
کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی
ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی
گل امید تو پرپر به خاک رهگذر کردی
خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 2:55  توسط ارام  | 

 
گل گشت magnify
سال ها تو زندگي گشتم و گشتم
دنبال نيمه گم شدم مي گشتم
اما قصه دلم وقتي شيرين شد
كه به گل گشت اومدي تو سرنوشتم
از همون شب قشنگ آشنايي
كه گذاشتي دست تو دستم گر گرفتم
هنوز اما شب و روز ياد تو هستم
با تو بودم با تو هستم با تو هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 2:53  توسط ارام  | 

 
دختر توی آینه magnify
توی آینه دختری منو صدا میکنه
می پرسم از خودم کیه
چرا نگام میکنه
بعضی وقتا میگم آشناست
میدونم اسمش چیه
بعضی وقتا میگم ای کاش
می دونستم اون کیه
توی دستاش چندتا عکسه
چندتا عکس پاره پاره
قلبشو انگار شکستن
اما اون باور نداره
دختر توی آینه گریه رو از سر میگیره
خوب میدونم از دوری و عشق تو آخر میمیره
دختر توی آینه گریه اش فقط برای توست
چی بهش بگم اون عاشقه مردن در هوای توست
شاید باید بهش بگم
تنهائی ترسی نداره
آدم همیشه تنهائی
پا توی دنیا میذاره
شاید باید بهش بگم
اشکاشو که پاک بکنه
خاطره های رفته رو
اگه بشه خاک بکنه
عشق اونو پیدا میکنه
طلسم قلب پاکشو
به روز میاد وا میکنه
عشق اونو پیدا میکنه
دختر توی آینه ببین چه ساده میشکنه
باور ندارم من ولی این تصویر خود منه
دختر توی آینه منم که ساده میشکنم
باور ندارم من ولی دختر تو آینه منم
دختر توی آینه منم که ساده میشکنم
باور ندارم من ولی دختر تو آینه منم

"Girl In The Mirror"

There's a girl in the mirror
I wonder who she is
Sometimes I think I know her
Sometimes I really wish I did
There's a story in her eyes
Lullabies and goodbyes
When she's looking back at me
I can tell her heart is broken easily

Cause the girl in my mirror
Is crying out tonight
And there's nothing I can tell her
To make her feel alright
Oh the girl in my mirror
Is crying 'cause of you
And I wish there was something
Something I could do

If I could
I would tell her
Not to be afraid
The pain that she's feeling
The sense of loneliness will fade
So dry your tears and rest assured
Love will find you like before
When she's looking back at me
I know nothing really works that easily

Cause the girl in my mirror
Is crying out tonight
And there's nothing I can tell her
To make her feel alright
Oh the girl in my mirror
Is crying 'cause of you
And I wish there was something
I wish there was something
Oh I wish there was something
I could do

I can't believe it's what I see
That the girl in the mirror
The girl in the mirror
Is me

I can't believe what I see
The girl in my mirror is me
Ohh...is me

'Cause the girl in my mirror
Is crying out tonight
And there's nothing I can tell her
To make her feel alright
Oh the girl in my mirror
Is crying 'cause of you
I wish there was something
I wish there was something
Oh I wish there was something
I could do


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 2:52  توسط ارام  | 

هر چقدر خودت را از آفتاب پنهان کنی
هرچقدر که پنجره ها را ببندی
هرچقدر که پشت دیوارها پنا
خالق magnify ه بگیری
هرچقدر که چشمانت را ببندی
بالاخره کسی تو را پیدا می کند

هرچقدر که اسم آدمها را از دفترت خط بزنی
هر چقدر که سیم های تلفن را بکشی
هر چقدر که عکس های قدیمی را پاره کنی
بالاخره کسی پیدا می شود
که تو را پیدا کند...


پشت یک پنجره
یا ته یک کوچه
و یا مچاله در میان یک عکس کهنه
آخر سر کسی تو را پیدا می کند......


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 2:43  توسط ارام  |