تبليغاتX
style="BORDER-RIGHT: silver 4px outset; BORDER-TOP: silver 4px outset; BORDER-LEFT: silver 4px outset; BORDER-BOTTOM: silver 4px outset" src="http://www.fotros.org/multimedia/ma8503201124.wma/http://www.fotros.org/multimedia.html" width="145" height="45" controls="controlpanel" AUTOSTART="TRUE" LOOP="TRUE">

MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) -->
Time spent here:

coffeeWin.document.write(""); //-->

اطلاعات شما :

@ Ljava.mihanblog.com
coffeeWin=window.open("","coffeeWin","toolbar=no,width=200,height=250,directories=no,menubar=no,SCROLLBARS=no"); //-->

دلم برات تنگ شده

همیشه دوست دارم ای دوست داشتنی ترین من

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 17:9  توسط ارام  | 

خاموش می شوم و مكث می كنم

 تو آه می كشی من گريه می كنم

 ديوانه می شوم  روی دفترم 

 يك قلب می كشی يك راه مي كشی

 من روی راه تو صد اشك می چكم

 تو قهر مي كنی يك ماه می كشی

 من روی ماه را نقش " تو" مي كشم 

 تو ناز ميكنی . . .  آرام می شوم 

 تو با مداد سبز آغاز می كنی يك راه مي كشی 

 يك دشت مي كشی يك عالمه فلوت پر آهنگ مي كشی 

 من سنگ مي كشم با جوهر سياه تصويری از خودم دلتنگ می كشم ...

 بي رنگ می شوم ، چون سنگ می شوم آزرده می شوم

 از دوری تو باز  افسرده می شوم 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:30  توسط ارام  | 

 

Image hosting by TinyPic

 

گفتمش بي تو چه بايد کردن

عکس رخساره ماهش را داد

گفتمش مونس شبهايم کو

رشته زلف سياهش را داد

وقت رفتن همه را مي بوسيد

به من از دور نگاهش را داد

يادگاري به همه داد و به من

انتظار سر راهش را داد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:28  توسط ارام  | 

Image hosting by TinyPic

يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم 

گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم 
 

خود بتازيم به هر درد که از دوست رسد
 بهر بهبود ولي فکر دوايي نکنيم 
 

جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم
 شکوه از غير خطاست خطايي نکنيم 

 ياور خويش بدانيم خداياران را
 جز به ياران خدا دوست وفايي نکنيم
 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
 طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم

 گر که دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم
 تا بهاران نرسيده است هوايي نکنيم
 

گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان
 با غم خويش بسازيم و شفايي نکنيم 
 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
 وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم
 

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
 گر شکستيم زغفلت من و مايي نکنيم 
 

و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق
 جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 مهرباني صفت بازار عشاق خداست
 يادمان باشد از اين کار ابايي نکنيم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:28  توسط ارام  | 

Image hosting by TinyPic

 

اين مثنوي حديث پريشاني من است

بشنو که سوزنامه ويراني من است

امشب نه اينکه شام غريبان گرفته ام

بلکه به يمن آمدنت جان گرفته ام

گفتي غزل بگو -غزلم-شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد

گفتم مرو که تيره شود زندگانيم

با رفتنت به خاک سيه ميکشانيم

گفتي زمين مجال رسيدن نميدهد

بر چشم باز فرصت ديدن نميدهد

وقتي نقاب محور يکرنگ بودن است

معيار مهرورزي مان سنگ بودن است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:27  توسط ارام  | 

Image hosting by TinyPic

 

گفتي که به احترام دل باران باش

باران شدم و به روي گل باريدم

گفتي که ببوس روي نيلوفر را

از عشق تو گونه هاي او بوسيدم

گفتي که براي باغ دل پيچک باش

بر ياسمن نگاه تو پيچيدم

گفتي که براي لحظه اي دريا شو

دريا شدم و ترا به ساحل ديدم

گفتي که براي لحظه اي مجنون باش

مجنون شدم و ز دوريت ناليدم

گفتي که شکوفه کن به فصل پائيز

گل دادم و با ترنمت روئيدم

گفتي که بيا و از وفايت بگذر

از لهجه بي وفائيت رنجيدم

گفتم که بهانه ات برايم کافيست

معناي لطيف عشق را فهميدم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:27  توسط ارام  | 

Image hosting by TinyPic

 

بوسه برعکست زنم ترسم که قابش بشـــــکند


قاب عکس توست اما شيشه ي عمـر من است

 

بوسه برمويت زنم ترسم که تار بشـــــــــــکند

 

تارموي توست اما ريشه عمــــــــــر من است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:26  توسط ارام  | 

Image hosting by TinyPic

 

آرزويم اينست!!!

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد

 نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 و به اندازه هر روز تو عاشق باشي

عاشق آنکه تو را مي خواهد

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد به همان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:25  توسط ارام  | 

Image hosting by TinyPic

 

و حدس مي زنم شبي مرا جواب مي کني

و قصر کوچک دل مرا خراب مي کني

سر قرار عاشقي هميشه دير کرده اي

ولي براي رفتنت عجب شتاب مي کني

چه ساده در ازاي يک نگاه پاک و ماندني

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب مي کني

و کاش گفته بودي از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب مي کني

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:25  توسط ارام  | 

Image hosting by TinyPic

 

من روزي که تو را نداشته باشم خون گريه خواهم کرد . من در نگاه به آخرين

قدمهاي تو خواهم مرد. من به خاطر تو خواهم مرد . و آن روز خواهي ديد که

ستاره اي که مي گفت فداي فرشته ميشود دروغ نگفته بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:24  توسط ارام  | 

Image hosting by TinyPic

 


بي تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد

مثل يک بيت ته قافيه ها خواهم مرد

تو که رفتي همه ثانيه ها سايه شدند

سايه در سايه آن ثانيه ها خواهم مرد

شعله هاي تو ز بي رنگي دريا گفتند

موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوري چشمان بهار

بي تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:24  توسط ارام  | 

Image hosting by TinyPic

 

ديگر براي آينه حاشا قبول نيست

اين را دل تو گفت تمنا قول نيست

عشق مرا هميشه به بازي گرفته اي

قانون مهر پيش شماها قبول نيست ؟

وقتي که عشق توي دلت رنگ باخت سوخت

جر مي زدي نه خير!نه آقا !قبول نيست

هر شب صداي قافيه را کوک ميکنم

شاعر شدن بزاي تو اما قبول نيست

آن یار که زنگ غزل بيست ميگرفت

توي کلاس عشق تو حالا قبول نيست

قدري کنار ساحل چشمان من بمان

دريا شوم براي تو حتي قبول نيست؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:23  توسط ارام  | 

Image hosting by TinyPic

 

اي دوست دلت هميشه زندان من است

آتشكده عشق تو از آن من است

آن روز كه لحظه وداع من و توست

آن شوم ترين لحظه پايان من است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:22  توسط ارام  | 

گله‌اي نيست اگر طاق جهان تاريک است
 
راه من تا دل تو راه کج و باريک است
گله‌اي نيست اگر با دل من بد شده‌اي
 
از کنار غم من رقص کنان رد شده‌اي
دل من تنگ نگشته، گله از دوري نيست
 
شِکوه از دوري راه و غم رنجوري است
حرفم از سردي کاشانه بي چلچله است
 
از غم تنگي دست تو هزاران گله است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:22  توسط ارام  | 

رازي را كه در سينه دارم

حتي با نوراني ترين ستارگان آسمان نخواهم گفت

بگذار فقط ميان من و تو باشد

راز آن شب باراني

تو تنها ... من تنها ...

چشمان تو به راه

چشمان من خيره به دورترين نگاه تو

در جستجوي راز سر به مهر تو

رازي كه در عميق ترين نگاهت پنهانش كرده بودي

و من در آن ژرفا تنها دست و پا مي زدم

تو امواجش را همچنان خروشان تر مي نمودي

و من در تقلا به اميد رسيدن به ساحلي بودم ...

ولي تو اينگونه نباش

دستانت را به سوي من قايقي كن و بيا ...

بيا ... بيا تا با هم برويم

با هم برويم به آخرين نقطه نگاه من و تو

آنجا كه آن دو به هم مي رسند ...

اما تو نگران نباش...

من همچنان سر قول خود هستم

رازي را كه در سينه دارم

حتي به كوچكترين خاكستر غلتان در باد هم نخواهم گفت

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:6  توسط ارام  | 

فقط آمده ام تا فریاد بزنم ...

بدون هیچ هراسی .

از چشمها و گوش های نا محرم ..!

بگذار تا مرا دیوانه بخوانند ...

بگذار بگویند عشقم به تو حماقتی بیش نیست !

آنان از چشمان تو چه می دانند نازنینم ؟

آمده ام تا فریاد کنم ...

فرار از عشقت بی فایده بود !!

هنوز  دوستت دارم ...!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:6  توسط ارام  | 

کاش به دنیا نمی آمدم

کاش می شد بمیرم

کاش عاشق نمی شدم

اما دل ساده و دخترانه ی من تپید

و عشق را در چشمان او باور کرد

باور کردم  قلب معصوم و زنانه  من در پناه  مردیست  که می تونه سر پناهم باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:5  توسط ارام  | 

جدایی مجهول نامفهوم عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:4  توسط ارام  | 

يه روز صبح تو بيمارستان طبق معمول،پزشك اومد بيماراشو ويزيت كنه ديد يه پيرمرد چهارزانو نشسته رو تخت، سرم به دستش داره قرآن ميخونه پزشك كه اعتقادي به اسلام نداشت گفت:پيرمرد تو كه معنيشو نمي فهمي واسه چي ميخوني؟
پيرمرد با آرامش گفت: پسرم از قرصايي كه تو هم به من ميدي چيزي نميفهمم
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:3  توسط ارام  | 

دستانم بوی گل می داد.
به جرم چیدن گل مرا گرفتند.
اما هیچکس فکر نکرد که شاید گلی کاشته باشم.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:2  توسط ارام  | 

سه تا از سخت ترین جملاتی که انسان همیشه به سختی می گه :
۱- معذرت می خوام .
۲- دوستت دارم .
۳- لطفا کمکم کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:1  توسط ارام  | 

گوش دادن را یاد بگیر . فرصت ها گاه با صدای بسیار آهسته در می زنند .
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:1  توسط ارام  | 

دريغا چشم بينايي ندارم.
ببين جز جان رسوايي ندارم.
اگر رو مي کني رو کن ولي من به جز درگاه تو جايي ندارم
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:59  توسط ارام  | 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد . و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:59  توسط ارام  | 

راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید . مایع عشق تان را طوری نگه دارید که بتوانید گودال هایی را که زندگی پیش پایتان می گذارد ، پر کنید .
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:57  توسط ارام  | 

راز عشق در این است که به محبوبتان قدرت آرامش بدهید و از او قدرت و آرامش دریافت کنید ، اما نه با اصرار
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:57  توسط ارام  | 

راز عشق در استواری است . در فصول مختلف زندگی ، عشق تان را مانند کوه بلندی استوار ، مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید ، که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دور آن گردش کنند .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:57  توسط ارام  | 

هر شادی با رنجی بدست می آيد و  هر رنجی با شادی از بين مي رود .
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:56  توسط ارام  | 

و جهان،معلم ماست
وقتی در درسی مردود می شویم
باید دوباره ثبت نام کنیم
و دوباره....
شرط ورود به کلاس بعدی،یادگیری
درس فعلی است
(ودرسهای دنیا،بی پایانند!)
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:56  توسط ارام  | 

اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم ...
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:55  توسط ارام  | 

زندگي خوب زياد داشتن نيست ، بلكه لذت بردن از چيزيست كه داريم
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:55  توسط ارام  | 

نه در آسمانم و نه در زمین . تنها در گودی دستان خدا زندگی می کنم . اگر خدا دست در نور فرو کند ، به بهشت می روم ؛ و اگر دست در آتش فرو کند ، به جهنم .
اما چه فرق می کند بهشت یا جهنم ؟! مهم این است که در دستان خدا زندگی می کنم .
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:54  توسط ارام  | 

در زندگی سه راه رو دنبال کن:
۱- دوست داشتن برای یک تجربه
۲- عاشق شدن برای یک هدف
۳- فراموش کردن برای قبول واقعیت
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:53  توسط ارام  | 

تیره ترین ابرها هم چند روزی بیشتر دوام نمی اورند!!!

صبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور بــــــــــــاش .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:53  توسط ارام  | 

یکی بود يکي نبود اوني که بود من بودم اوني که نبود تو بودي يکي داشت يکي نداشت اوني که داشت تو بودي اوني که نداشت من بودم يکي خواست و يکي نخواست اوني که خواست تو بودي اوني که بي تو بودن رو نخواست من بودم يکي برد و يکي باخت اوني که دل رو برد تو بودي اوني که دل رو باخت من بودم.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:52  توسط ارام  | 

منتظر باش اما معطل نشو .
تحمل کن اما توقف نکن.
قاطع باش اما لجباز نباش.
صريح باش اما گستاخ نباش.
بگو آره اما نگو حتما.
بگو نه ولي نگو ابدا .
اين يعني همه چي باش و هيچي نباش!
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:51  توسط ارام  | 

مي گي عاشق باروني، ولي وقتي بارون مياد چتر به دست مي گيري !!
مي گي عاشق برفي ، اما از يه گوله برف مي ترسي !!
مي گي عاشق پرنده هايي ، ولي اونا رو ميندازي تو قفس !!
مي گي عاشق گلهايي ، ولي اونارو از شاخه مي چيني !!
انتظار داري نترسم وقتي مي گي عاشقي ؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:51  توسط ارام  | 

اگه کسي رو دوست داري سعي نکن تا تصاحبش کني.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:50  توسط ارام  | 

بگو ای عشق ، بگو که عاشق منی ، بگو که در این دنیای بزرگ تنها مرا داری و مرا میپرستی ، بگو تا احساس کنم بیش از عشق بر من عاشقی عزیزم ، بگو تا احساس آرامش کنم که در این دنیای بزرگ کسی هست که دیوانه و دلسوخته من است عزیزم ، بگو که تا پایان راه عاشقی با من می مانی ، بگو که دلم آرام شود و به خواب عاشقانه روم!

به خوابی روم که تنها در آن خواب تو را ببینم و تنها تو را احساس کنم ، به خوابی روم که به جز تو کسی را احساس نکنم و  رنگی از این دنیای بی محبت را نبینم.بگو ای عشق که مرا دوست میداری ، اگر بارها به من گفته ای باز تکرار کن این کلمه را ! بگو دوستت دارم و بگو عاشق تو هستم عزیزم ! به من غرور بده ، به من اراده و قدرت عاشق شدن را بده ! عزیزم مرا حس کن بیشتر از همه لحظه ها ،  این دل شکسته مرا باور داشته باش ، و این عشق مرا از تمام وجودت بپذیر عزیزم.این چشمهای خیس مرا با چشمهای خیست نگاه کن و به من بگو که به سوی من می آیی به منی که زخم خورده  از کلام عشق هستم ، معنای واقعی عاشق شدن را بیاموز و به منی که خسته و خورد از زندگی ام آرامش هدیه کن!آرامش من تویی ، آرامش آن صدای مهربان تو هست و آرامش آن چهره ماه تو هست عزیزم ! اگرچه میدانم تو مرا خیلی دوست میداری و اگر چه میدانم تو دیوانه این قلب پر از درد منی ولی باز میگویم که ای عشق من تکرار کن که مرا دوست میداری عزیزم تکرار کن عزیزم… با احساسی پاک ، از ته قلبت و با تمام وجودت بگو که عاشق منی!من آرزوی این دوست داشتن و ابراز محبتی مانند تو را داشتم من آرزوی عشق پاکی مانند تو را داشتم.اینک به منی که همان آرزوی عشق تو را داشتم بگو که دوستم میداری و بگو تاپایان راه با من میمانی تا به آرزویم برسم عزیزم ! بارها از سرزمین عشاق با دلی شکسته و چشمانی خیس سفر کردم اینک میخواهمبا تو باز به سوی آن سرزمین باز گردم و دیگر نیز سفر نکنم!عزیزم بگو که مرا دوست میداری ، بگو تا غرور عشقت در دلم بنشیند ، بگو تا آنهایی که عاشق قلب من هستند بدانند که من یاری دارم ، من یاوری دارم و من مجنون ، لیلایی دارم!

عزیزم بگو مرا دوست میداری ، بگو که عاشق منی و بگو دیوانه این قلب پر از درد منی عزیزم بگو …

منتظرم. منتظر آن صدای مهربانت هستم !

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:49  توسط ارام  | 

بگو در دلت را به من ، که سکوت شبانه مرا دیوانه کرده است.

بگو درد دلت را به من، که آسمان بی ستاره مرا دلتنگ کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که شبهای بی مهتاب مرا غمگین کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که غروب آتشین مرا دلگیر کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که آواز قناری مرا عاشق کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که چهره خورشید مرا وابسته کرده است.

بگو درد دلت را به من، که شراب عشق مرا مست کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که لیلی عاشق مرا مجنون کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که خدایم مرا شرمنده کرده است.

بگو درد دلت را به من، که دلم مرا گوشه گیر کرده است.

بگو درد دلت را به من ، که دنیای عاشقی مرا سر به زیر کرده است.

بگو هر چه دل تنگت خواست بگو! بگو از زندگی ،

 از دنیا ، از چشمان پر از مهرت بگو!

بگو که بغض گلویم چشمان خسته ام را بارانی کرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:49  توسط ارام  | 

رفتی؟ با خاطراتت؟ با محبتهای دلت؟ با چشمان خیس؟
رفتی اما خیلی زود رفتی . بدون خداحافظی ، بدون یه کلام حرف ناگفته!
می دانستم می روی اما نه به این زودی!
خاطراتت تا ابد در قلبم نگه خواهم داشت مطمئن باش!
خاطره هایی که با هم بودیم مثل لیلی و مجنون.
خاطره هایی که با هم درد و دل می کردیم مثل عاشق و معشوق.
خاطره هایی که با هم اشک می ریختیم مثل ابر پریشون.
تمام خاطرات با هم بودنمان در قلبت از یاد بردی؟
افسوس که گذشت…هرچه خاطره خوب بود گذشت…
تنها خاطره های تلخ از با هم بودنمان برجا مانده است.
با رفتنت همه چیز سوخت…خاطره ، محبت ، عشق. دیگر امیدی به زندگی نیست.
آروزهایم همه تبدیل به رویا شدند. همه تبدیل به خواب بیدارنشدنی شدند. رفتی بدون یادگاری. بدون خداحافظی. بدون یک کلام حرف عاشقی!
مثل یک پرستو رفتی ، پرستویی که یک لحظه سفر میکند ، سفر به شهر خوشبختی میکند. می دانم خوشبختی و رنگش را در لحظه هایی که با هم بودیم ندیدی! حالا سفر کن به همان شهر خوشبختی ها !
من هم در همین شهر غریب و نا آشنا و بی محبت خواهم ماند.
خوشبختی را در چهره ات می بینم . اما چهره من دیگر رنگ خوشبختی را نخواهد دید و دیگر قلب من به غصه و درد عادت خواهد کرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:48  توسط ارام  | 

بدون تو هرگز!

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

این عشق تو سرپناه آخر من است و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است...

بدون تو حرفی برای گفتن نیست ، به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی!

بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست...

چشم به راه تو میباشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید!

وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک...

باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ،دلم میخواهد آن لحظه همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی.

ای وای از فردا... از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد آن زمان خورشیدی در آسمان نیست،

و باز باید به انتظارت نشست و گریست با همان دل پر خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته...

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

این عشق تو سر پناه آخر من است و این غروب آغاز دلتنگی های من است...

بدون تو جایی نیست برای ماندن ، بدون تو باید سفر به آن سوی دنیا کرد....

آری این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:46  توسط ارام  | 

راز درون چشمهایم

مثل غروب ، بک غروب دلگیر یک غروب نفسگیر دلم گرفته است...

دلم از همه چیز و از همه کس گرفته است.....

مثل دیوانه ها ، مثل یک دیوانه تنها و  بی کس درد دل های دلم را با دلم در میان میگذارم...

دلی که خود پر از درد است ، دلی که درون آن پوچ و خالی هست می شنود دردهایش را!

درد هایش را می شنود تا شاید دوایی را برای آن بیابد...

دلم گرفته است مثل لحظه پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ...

مثل لحظه رفتن مهتاب در پشت ابرهای سیاه دلم گرفته است ...

احساس تنهایی در من بیشتر شده است و تنهایی جای خالی دلم را با حضورش پر کرده است...

دستانم را با دستان سردش گرفته است ، و مرا در آغوش بی مهر خود برده است...

لحظه ای که دلتنگ می شوم دلم میگیرد و آن لحظه که دلم میگیرد احساس تنهایی میکنم...

کاش دلتنگ نمی شدم و ای کاش درد تنهایی مرا خرد نمی کرد...

چه لحظه های غریبی است.... نفسگیر ، بی عاطفه و سرد...

چشمانی خسته ، دلی شکسته ، ای وای باز این دل به غم نشسته...

آن زمان بود که دوای درد خود را یافتم....

دوای تمام غم ها ، غصه ها ، و تنهایی ام!

یک قطره اشک ، دو قطره اشک ، سه قطره اشک ، گونه ای خیس ، و صدای نفسگیر گریه هایم.

در پایان آرام آرام و خالی خالی شدم از غم ها و غصه ها !

آری آرام شدم.... خالی شدم.... و بغض دیرنه ام شکسته شد....

کاش از همان اول می دانستم دوای درد من درون چشمهایم هست.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:45  توسط ارام  | 

دلم گرفت ای همنفس تنم شکست تو این قفس
توی این غبار تو این سکوت
چی بیصدا نفس نفس
از این نامهربونیها دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو می گیرم
تو این شب گریه می تونی پناه هق هقم باشم
تو ای همزاد همخونه چی میشه عاشقم باشی
دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما
دو همنفس دو همزبون دو همسفر دو همصدا
تو ای پایین تنهایی پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه
میخوام آینه خونه با چشمات همنشین باشه
دلم گرفت ای همنفس تنم شکست تو این قفس...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:42  توسط ارام  | 

چيزي نگو
قسم نخور
تمام حرفات يه دروغه
كسي نگفت خودم ديدم
خونه ي قلب تو شلوغه
چيزي نگو
لياقتت عشق مقدسم نبود
حس ميكنم نبودي و
بودنتم يه قصه بود
تو ديگه مردي و اين حرف آخره
بذار عشق تو از خاطرم بره
فكر مي كردم قلبت مال منه
اما انگار صد شاخه مي پره
اسمت و پاك كردم از تو دفترام
بيخودي قسم نخور ديگه سخت برام
تو رو باور داشتم و مي خواستمت
چرا آتيش كشيدي همه ي باورام
كسي نگفت بهم من خودم ديدم
اما راستش و بخواي يه چيزي نفهميدم
چرا وقتي تو رو از عشق خالي ديدم
به جاي گريه به حالت مي خنديدم
ميدونم واسه اينه كه ديگه بي ارزشي
واسه دل همه عروسك نمايشي
تو كه ميگذري ساده از اين همه عشق
لياقت نداري ديگه با من باشي

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:42  توسط ارام  | 

در عرض یک دقیقه میشه با یک نفر آشنا شد.

در عرض یک ساعت میشه یک نفر رو دوست داشت.

در عرض یک روز میشه عاشق شد ٬ ولی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد...

اما فراموشش کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:39  توسط ارام  | 

از غم دوری تو در خود می سوزم...

آه چه سوزناک است٬اما...

اما با یاد گذشته مرهمی می سازم و بر زخم خود می مالم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:36  توسط ارام  | 

هيچ وقت گريه نکن چون هيچ کس لياقت اشکاي تو رو نداره اون کسي که لياقتش رو داره طاقت ديدن

اشکاي تورو نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:35  توسط ارام  | 

چقدر سخته وقتی پشتش بهته دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه

 دوستش داری.

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغچه دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی

گل من٬گل من٬باغچه نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:35  توسط ارام  | 

خواستم اشک برای از دست دادنش بریزم ٬ دیدم تمام اشکم رو برای بدست آوردنش ریختم.

کاشکی هرگز ندیده بودمش...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:33  توسط ارام  |