تبليغاتX
style="BORDER-RIGHT: silver 4px outset; BORDER-TOP: silver 4px outset; BORDER-LEFT: silver 4px outset; BORDER-BOTTOM: silver 4px outset" src="http://www.fotros.org/multimedia/ma8503201124.wma/http://www.fotros.org/multimedia.html" width="145" height="45" controls="controlpanel" AUTOSTART="TRUE" LOOP="TRUE">

MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) -->
Time spent here:

coffeeWin.document.write(""); //-->

اطلاعات شما :

@ Ljava.mihanblog.com
coffeeWin=window.open("","coffeeWin","toolbar=no,width=200,height=250,directories=no,menubar=no,SCROLLBARS=no"); //-->

دلم برات تنگ شده
عاشقانه

 

اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر تو ام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شايدم بخشيده از اندوه پيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك
اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست
اي دلتنگ من و اين بار نور ؟
هايهوي زندگي در قعر گور ؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
 سرنهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش  ‚ نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت
 جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهاني اين چنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه آه اي از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين ‚ اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
 از طلب پا تا سرم ايثار شد
 اين دگر من نيستم  ‚ من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيكرت پيراهنم
آه مي خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار
گاهواره كودكان بي قرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنيا هاي من
 اي مرا با شعور شعر آميخته
 اين همه آتش به شعرم ريخته
 چون تب عشقم چنين افروختي
 لا جرم شعرم به آتش سوختي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:13  توسط ارام  | 

هیچی نمیدونن

 

همه میگن تو منو دوست نداری

 

همشون پشت سر تو بد میگن

 

نمیدونن تو از آسمون میایی

 

خودشون اهل یه دنیای دیگن

 

همه میگن اسمشه تو با منی

 

توی قلب تو یه کم جا ندارم

 

روی اسم تو باید خط بکشم

 

برم و چشماتو تنها بزارم

 

نمیدونن تو بهونه منی

 

نمیدونن تو بهونه منی

 

نمیدونن تو از آسمون میایی

 

نمیدونن که تو دل نمیشکنی

 

نمیدونن تو مهربون منی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:6  توسط ارام  | 

درد دل

دل میگیرد و میمیرد

و هیچ کسی سراغی از آن نمیگیرد

ادعای خدا پرستیمان دنیا را سیاه کرده

ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم

غرورمان را بیش از ایمان باور داریم

حتی بیش از عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:5  توسط ارام  | 

شاید

زندگی زیباست اگر صمیمیت و محبت باشد

با عاطفه ها پی صداقتها و مهربانی ها

اما اگر جدایی نباشد

غروب غم زده ای دارم

کبوتر خسته دلم هوای پریدن دارد

اما نمی دانم به کجا

شاید به سرزمین پر سوز و گداز عشق

یا در امواج پر تلاطم دریا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:4  توسط ارام  | 

اسیریم تا ابد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:4  توسط ارام  | 

نقش تو

خاموش می شوم و مكث می كنم

 تو آه می كشی من گريه می كنم

 ديوانه می شوم  روی دفترم 

 يك قلب می كشی يك راه مي كشی

 من روی راه تو صد اشك می چكم

 تو قهر مي كنی يك ماه می كشی

 من روی ماه را نقش " تو" مي كشم 

 تو ناز ميكنی . . .  آرام می شوم 

 تو با مداد سبز آغاز می كنی يك راه مي كشی 

 يك دشت مي كشی يك عالمه فلوت پر آهنگ مي كشی 

 من سنگ مي كشم با جوهر سياه تصويری از خودم دلتنگ می كشم ...

 بي رنگ می شوم ، چون سنگ می شوم آزرده می شوم

 از دوری تو باز  افسرده می شوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:3  توسط ارام  | 

 

از میان بازوان داغ یک عشق

بوسه های خالی از هوس

راستی می توان شنید ؟

عشق را می توان شنید ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:2  توسط ارام  | 

نتوان کرد

رشته مهر تو در مشت رها نتوان کرد

پیش هر ناکس و کس پشت دو تا نتوان کرد

این جهان چون پل و ما رهگذری بیش نه ایم

روی ویرانه و پل هیچ بقا نتوان کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:2  توسط ارام  | 

عشق

بعضی مرا به چشم تو تکفیر می کنند

خون مرا برای تو تطهیر می کنند

از عین و شین و قاف نخواندند نقطه ای

عاشق مرا جدای تو تعبیر می کنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:2  توسط ارام  | 

عشق آمد و خيمه زد به صحرای دلم

زنجير وفا فکنده در پای دلم

عشق اگر به فرياد دل ما نرسد

ای وای دلم    وای دلم    وای دلم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:1  توسط ارام  | 

حرف دل

من مث اون موجم که ميخواد

خودشو رها کنه ز دريا

منتها ميره و زودی برميگرده تو آغوش دريا

نميتونم رها بشم

نميتونم بگم برو

حتی نميتونم تظاهر بکنم

که نه ديگه نميخوامت گم شو از دلم برو

ميخوام بازم عاشق باشم

ميخوام بازم بسوزم و

تا آخر عمر هم که شده

از عشق تو غرق مشکل باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:1  توسط ارام  | 

میدانم

مدتهاست که گم شده ام

و يا شايد هم که گم کرده ام

آری ميدانم ...

در تو گم شده ام

و تو را نيز گم کرده ام !

حال بدون خود و بدون تو چه کنم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:0  توسط ارام  | 

تمام بهای عشق

 

حال که عشق را به بها بايد خريد

من هم خواهم پرداخت تمام قيمت عشق تو را

خواهم پرداخت بهای اين کالای باارزش را

حتی اگر بهای آن برابر با جانم باشد

چون که خوب ميدانم

حتی ضرر عشق نيز منفعت است

 آهای دنيا تا آخرش باهاتم ...

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:0  توسط ارام  | 

تاریک

هر دم اين بانگ برآرم از دل

وای دنيا چقدر تاريک است

منتها اندکی صبر که مرگ نزديک است

آری اين مرگ چه به من نزديک است

آه رفتن چقدر نزديک است


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:58  توسط ارام  | 

نتواند

آن را که غمی باشد و گفتن نتواند

شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند

بی بوی وصالت نگشاید دل تنگم

بی یاد صبا غنچه شکفتن نتواند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:57  توسط ارام  | 

 

 

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گذشت

بانگ نوش شاد خواران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم درین بند و بلا

کوشش آن حق گزاران یاد باد

گر چه صد رودست در چشمم مدام

زنده رود باغ کاران یاد باد

راز مینا بعد از این ناگفته ماند

ای دریغا رازداران یاد باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:56  توسط ارام  | 

همدم

من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم

تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم

من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم

من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم

من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم

تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:56  توسط ارام  | 

همینه

آره زندگيم همينه !

ديگه چاره ای ندارم !

صبح تا شب اين شده کارم

يا تو باشی و بخندم

يا نباشی و ببارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:55  توسط ارام  | 

نیرنگ دنیا

کرکره های پنجره را میکشم

تا انبوه مردمان ر ا نبینم

دلم میگیرد از هجوم بی درنگشان

 و از خنده های بی دغ دغه شان

آرام رفتنشان بوی فریب می دهد

و تندی شتابشان دسیسه ای را رقم میزند

آنگاه که درسکوتند ، فکرشان به شیطان می ماند

و  آن زمان که لب به سخن می گشایند 

 یکدیگر را به ورطه نابودی می برند

دستشان را برای دوستی مفشار 

که اینان در تالاب هزاررنگ دنیا غوطه ورند

اگر توانند تو را رام آرزوهاشان خواهند کرد

و گرنه غرق در مرداب رویاشان خواهی شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:55  توسط ارام  | 

كسي مانند من تنها نماند

به راه زندگانی وا نماند

خدا را در قفای كاروان ها

غريبی در بيابان جا نماند


بهر چه بود

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است قرار وی از ساختنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:54  توسط ارام  | 

Image hosted by TinyPic.com
Image hosted by TinyPic.com
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:53  توسط ارام  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:52  توسط ارام  | 

به تو فکر مي کنم

 عاشقان در اين دنيا کاري نمي کنند

 مگر اينکه ميان صخره ها بنشيند

 و به پژواک صداي عاشقانه خود گوش دهند

 صدايي که مي گويد : آيا تو هم به من فکر مي کني 

 همان قدر که من به تو فکر مي کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:52  توسط ارام  | 

خیال نکن

عشق واقعی یعنی این

من باید چه کار کنم تا تو به باور برسی

دردم و به کی بگم ای که برایم نفسی

نتونستم که بفهمم واسه چی دلواپسی

تو خیال نکن که جای تو رو میگیره کسی

تو با یک بهت غریبانه معصوم

تو با یه نگاه عاشق ولی مظلوم

نمیدونم این گناه چه کسی بود؟

که به نا باوری عشق شدی محکوم

پشت یک ابر سیاه نمیشه خورشید و دید

در مه آلوده شب آخر جاده رسید.....

وقتی از نا باوری قلب تو پژمرده شد

سخته از دریای عشق حتی یک قطره چشید

نمیدونی معنی دلبستن و در اوج باور..

وقتی که مستی می اسیره در حجاب ساغر

نمیدونی که چه سخته شب و تا سحر دویدن

به طلوع صبح یک عشق ولی هرگز نرسیدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:51  توسط ارام  | 

نقش کردم رخ زیبای تو بر خانه دل

خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:50  توسط ارام  | 

Image hosting by TinyPic

ميگه:فرشته ها هم روی زمين وجود دارند!ولی چون بال ندارند بهشون ميگن دوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 15:29  توسط ارام  | 

           

               

دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:21  توسط ارام  | 

عشق یـعـنی شـادی و ســـرزندگی عشق یــعنی مـنـتـهـای بـنــدگی
عشق یـعنی سـوخـتـن ،افــروخـتن شـیـــوه دریــا دلان آمــوخــتــن
عشق یـعنی سـوزش پـــروانه هـا شورش دل ،خون سرخ لاله ها
عشق یـعنی صـوت بـلبـل در بهـار خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار
عشق یـعـنی وامـق و عَـذرا شـدن بهــر صــید دُر سوی در یا شدن
عشـق یـعـنی زنــدگــی را سـاختن دل بـه مـعــبــود گــرامــی باختن
عشـق یــعــنی در ره او ســربــدار عشق یـعنی لـحظه های بی قرار
عشق یـعـنـی بــیــسـتون را تاختن چهــره زیـبـای شـیـریـن ساختن
عشق یعنی همچو مجنون سوختن راه و رســم عـــاشــقــی آموختن
عشـق یـعـنی یــوسف کنعان شـدن از زلــیــخا های دون پنهان شدن

میگفتم طلوع را دوست دارم
غروب را دوست دارم
زندگی را دوست دارم
اما در هر حال میگویم
طلوع را در نگاهت
غروب را در چهره ات
زندگی را در کنارنت
دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:20  توسط ارام  | 

نمیتونی این کارو کنی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرحمی

                        دل ز تنهایی به تنگ آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو

                         ساقیا جامی به من ده تا بیا سایم دمی

               ----------------

دلارامی که رمز عشق داند

                       گهی جان می دهد گه می ستاند

               ----------------

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

                  که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می افتادم از غم

                به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت بین

                که استظهار هراهل دلی بود

زمن ضایع شد اندر کوی جانان

                چه دامن گیر یارب منزلی بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:19  توسط ارام  | 

 

برو ای دوست

برو ای دختر پالان محبت بردوش

دیده بر دیده ی من مفکن و نازم مفروش

کم بگو جاه تو کو مال تو کو برده ی زر

کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر

گر طلا نیست مرا،تخم طلا،مردم من

زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف

آتش سینه ی صدها تن دلسردم من

----------------

درد عشقی کشیده ام که مپرس

                   زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان وآخر کار

                   دلبری بر گزیده ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش

                   میرود آب دیده ام که مپرس

من بگوش خود از دهانش دوش

                   سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من لب چه میگزی که مگوی

                   لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش

                  رنجایی کشیده ام که مپرس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:18  توسط ارام  | 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:17  توسط ارام  | 

عاشقم ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:16  توسط ارام  | 

حاصل عمرم ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:16  توسط ارام  | 

نميدانم ... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:16  توسط ارام  | 

بعد از من ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:15  توسط ارام  | 

هوس مرغي مقيد در درون است
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:15  توسط ارام  | 

از مرغ شب تنها ترم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:15  توسط ارام  | 

مخور فريب محبت !
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:14  توسط ارام  | 

همه رفتن كسي دور وبرم نيست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:14  توسط ارام  | 

بگو كجابي ؟

هي نشين غصه نخور رفته كه رفته

اگه دوستت داشت نميرفت اون كه رفته

هي نشين چشم به راه رفته كه رفته

اگه عاشق بود نميرفت اون كه رفته

بي خيالش مگه چند سال تو جووني

بي خيالش مگه چند سال تو ميميوني

بي خيالش اينا رسم روزگاره

همشون كار خداست حكمتي داره

ياد حرفاي قشنگش ميدونم مثل يه داغه

اون دلت خيلي گرفته شده قلبت پاره پاره

اون كه رفته ديگه رفته ديگه اون دوسِت نداره

ديگه دست بردار عزيزم برو سوي عشق تازه

هيچ كسي نميدونه توي دلت چي ميگذره

حرفات اندازه كوهه پر غروري خيلي ساده

اون كه رفته ديگه رفته ديگه برگشتن نداره

اگه دوسِت داشت نميرفت حتي واسه يه لحظه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:14  توسط ارام  | 

نگاه اولت عاشقم كرد

نگاه دومت عاشقترم كرد

نگاه آخرت خاكسترم كرد

! مستم از نگاهت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 14:52  توسط ارام  | 

بعضي عشق و دوست داشتن را افساري به گردن طرف مقابل مي بينند

 

 

 و اين بدترين نوع دوست داشتن است،

 

 

 شناعتي واضح كه تقدس عشق را آلوده مي كند و به ذلالت مي كشاند.

 

 جور ديگر بايد ديد

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 14:44  توسط ارام  | 

هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري

 

 نمي توني صاحبش بشي 

 

گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذ ري تا بتوني صاحبش بشي

 

  

همه ما با اراده به دنيا مي آييم

 

با حيرت زندگي ميکنيم

 

و با حسرت ميميريم

  

پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست

 

شنونده آواي غمگين دلت باشد

 

اين است مفهوم زندگي کردن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 14:40  توسط ارام  | 

غم:

وقتی به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين انداخت و گفت تا آخرين لحظه عمرت با تو خواهم ماند

گفتم تو کيستی ؟؟؟

گفت : غم!!

خيال کردم غم عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد

و حال که فکر ميکنم ميبينم خود عروسکی هستم

آره ... تو همون تنهاترینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 13:16  توسط ارام  | 

 

 

هر که ما را ياد کرد ايزد مراورا يار باد

هر که ما را خوارکرد از عمر برخوردار باد

هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی

هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 13:3  توسط ارام  | 

 
 
بيا با هم تماشا كنيم
خواب لطيف گل سرخ و
بيا باهم ببينيم
همه چيزهاي زيبا را
از پنجره اي كه من برايت گشوده ام

رو به آسمان نيلگون عشق و درياي مواج ِ مجنونم
كز آن پيداست
همه گلهاي باغ گلگـــــونم
گر تو بيايي

هر دو باهم از آن پنجره پر خواهيم گشود
رو به آسمان
و از پل رنگين خواهيم گذشت
رو به سوي خوشبختي...!

تا بيكران
تا آفتاب و كهكشان
تا آن سوي هر زمان ................!
 
 
 
ستاره
بعد از آنکه شب آمد و شب رفت

ستاره ای در دستهایت گذاشتم و گفتم :

" یادم تو را برای همیشه فراموش ! "

به خود که آمدم دیدم هم تو رفته ای و

هم آن ستاره را از دست داده ام !؟

حالا هر چه بیشتر به دنبال آن ستاره بی آسمان می روم

کمتر به دستهای تو می رسم .

اما همین امروز به خانه که می رفتم

پشت شیشه مغازه ای

در دو نبش بعد از ظهر و غروب

تک کاغذی چسبیده بود :

" یک عدد ستاره پیدا شده !

صاحبش با دادن تنها یک نشانی

بیاید و آن را ببرد ."

دیگر چه فایده دارد ؟!

حالا که دستهای تو را از دست داده ام !

چه فرقی می کند

که یک آسمان هم بی ستاره
 
 

جماعتی عشق را آبی می دانند

همرنگ دریا و آسمان و عده ای سبز

که رنگ زندگی است و رنگ بهار

و مردمی که اسب رویاهایشان سپید است

عشق را همرنگ برفهای کوهستان می دانند

من. اما معتقدم عشق سیاه است سیاه

چرا که بارها آن را در عمق زلال چشمهای تو دیده ام...

 

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 13:1  توسط ارام  | 

چقدر لذت بخش تهایی

این بار در سکوت تنهایی خود می نشینم و برای خود میگویم نه برای تو...

کاش آن روزها که برای تو گفته بودم دفتر خاطراتم را به زیر پا ...

مینشینم بر روی میز تنهایی خویش درست است هوا بسیار سرد است اما نمی دانم که آیا این سرما ماندنی است یا ...

دوست دارم

با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم

به آسونی یک غصه تو از عشقم گذر کردی دلم یه گوله آتیش تو اونو شعله ور کردی میون اینهمه آدم

شدم تنهاترین تنها من و اینجا رها کردی تو در این گوشه ...

ببین بغضه شکستم را نمیگم دیر یا زود اگه چیزی برام مونده یه موشتی خاطره بوده

واسه این عاشق ساده یه روز مثل خدا بودی نمی دونست دل ساده که خیلی بی وفا بودی

با اینکه دل بریدم من شکسته بال پروازم هنوزم تویه غربت برات معنای نیازم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:47  توسط ارام  | 

 

همه جا تاريك  است.

همه فانوسهاي دلم را خاموش كرده ام...

بگذار تنها روي ماهت بر آسمان اين شبم بتابد.

تاريكي از هر جا مي ريزد....

و حتي از قلمم نيز نوري نمي پاشد.

ومن...

نجوايم را بر ديواره هاي دل تاريكم حك مي كنم

تا وقتي دلم از طلوعت روشن شد خوددريابي حكايتي را كه در نبودت نگاشته شد...

سكوت در همه جا مي پيچد...

و حتي زخمه هاي آهنگم نيزديگر به سازم نمی چرگد.

و من...

زخمه بر دلم مي زنم...

شايد به قلب شکفته ام رحم نمايی.

تا ديگر انتظارت را نكشم.

و تا كشتي عشقم، ساحل نشين وصلت شود ...

                     كاشكي هميشگي بودي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:39  توسط ارام  | 

حيف كه ...

امشب از اون شب های دراز بود

نمی دونم اما شاید شما ها هم تجربه کرده باشید

خیلی سخت بدونی اون کسی که دوستش داری به تو نزدیک اما تو نمی تونی ببینیش

شاید مستحق این رنج باشم اما واقعا درد من درد عجیبی است فراق ابدی باید کرد و.....

به قول حافظ :

دل از من برد روی از من نهان کرد   خدایا با که این بازی توان کرد

اما فقط این می دونم که  معشوق ر من تمام زندگی من است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:33  توسط ارام  | 

سلام
ای رهگذر
با نگاه بی انتهایت
به عمق تک تک حروف و
واژه هایم بنگر و
آرام آرام
مرا همراه با این صفحه ورق بزن...
و بعد به رسم روزگار مراو
عمق نو شته هایم را
به دست فراموشی بسپار...

دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:11  توسط ارام  |