تبليغاتX
style="BORDER-RIGHT: silver 4px outset; BORDER-TOP: silver 4px outset; BORDER-LEFT: silver 4px outset; BORDER-BOTTOM: silver 4px outset" src="http://www.fotros.org/multimedia/ma8503201124.wma/http://www.fotros.org/multimedia.html" width="145" height="45" controls="controlpanel" AUTOSTART="TRUE" LOOP="TRUE">

MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) -->
Time spent here:

coffeeWin.document.write(""); //-->

اطلاعات شما :

@ Ljava.mihanblog.com
coffeeWin=window.open("","coffeeWin","toolbar=no,width=200,height=250,directories=no,menubar=no,SCROLLBARS=no"); //-->

دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:41  توسط ارام  | 


شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره
آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل

ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:40  توسط ارام  | 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم

تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها

را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .

انسان ديگر نخنديد انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد

چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است

اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام

اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟

تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود.

اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .

آنوقت رو به خدا کرد و گريست

كاش مـي شــــــــــــــــد در كنـارت 
                                           عاشـق و ديوانــــــــــــــــــــه بـودن
 

                                                                        بـا دل مســـــــــــــــــت و خرابـت

                                                                                                  همدل وهــــــــم خانـه بـودن

كاش مـي شــــــــــــــــد در خيالـم

                                       خـواب ورويـــــــــــــــــاي توديـدن

                                                                       در دل شـب مســــــــــــــــت بــودن

                                                                                                  

  چشـم زيبــــــــاي تـو ديـدن  

                                      كاش مـي شـد از نگاهـت

                                                                  پل بـه دنيـاي دلـت زد
                                                                              مست چشمـــــــــان تـو بـود و

                                                                                                  

   بوسـه نـا غافلــــــــــت زد!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:39  توسط ارام  | 

****ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ****

روزگار اما وفا با ما نداشت!

                                                             طاقت خوشبختی ما را نداشت !

***ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ***

حسن باران اين است كه زميني ست، ولي آسماني شده است

و به امداد زمين مي آيد حسن باران اين است كه مرا ميبرد از خويش به عشق

 و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش شعر ميخواند در گوش

 من آرام آرام هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي

 تو ريخت از كجا آمده بود؟ از كدام اقيانوس؟ از كجاي عالم؟

 و چه راهي پيموده ست در هوا ابر؟ هيچ ميداني

 اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت آه و اندوه كدامين ماهي ست

 كه به تور صیاد افتادست؟ اشك لبخند كدامين ماهیست این قطره

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:35  توسط ارام  | 

 
گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است
 
 اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟
 
تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي.
 
 حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است.
 
چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را
 
كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند.
 
 مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.
 
مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
 
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
 
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك
 
كار چندان سختي نيست.
 
اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
 
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
 
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.
 
زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز
 
دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
 
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است.
 
 و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم
 
هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست.
 
در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست.
 
آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود.
 
 شيطان مسئول فاصله هاست.
 
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
 
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.
 
 
نويسنده :عرفان نظر آهاري ؛ چلچراغ
 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:34  توسط ارام  | 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:23  توسط ارام  | 

 

 
من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم

 
که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم

 
من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره
 
هراس  از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره
 
 اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم
 
می خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگم
 
زندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختن
ظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن 
 
این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیا
 
به خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریا
 
کسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زوره
 
یکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کوره
 
به خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیره
 
می کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره
 


من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست

من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر

سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست

پس چرا عاشق نباشم

 
 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:21  توسط ارام  | 

می دونی چقدر دوستت دارم؟

کوچولو که بودم ،فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمرم، یعنی نهایت

هر چیزی ۱۰ تا بود...

از بابا بستنی می خواستم۱۰ تا

مامانو ۱۰ تا دوست داشتم.

خلاصه ته دنیا همین ۱۰ تا بود واین ۱۰ تا خیلی قشنگ بود

ولی حالا...

نمی دونم ته دنیا چقدره! نهایت دوست داشتن چندتاست؟

اما می خوام بگم دوستت دارم ،می دونی چقدر؟

به اندازه ی همون ۱۰تای بچگی که از یک دنیا خیلی بیشتره

خدایا دیگه تحمل ندارم اصلا چرا من نمی میرم؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟از همه خستم..........

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:18  توسط ارام  | 

به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات
چشماتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه وعکس پاره ي تو و من
بگو گفتم يا نگفتم؟
مگه بت نگفته بودم
بي تو روزگار من تيره و تاره
حالا يادگار من بعد سفر کردن تو طناب دار...
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:17  توسط ارام  | 

تنهايي خيلي سخته وقتي چشام به راهه                              وقتيكه شب سياهه،وقتي بدون ماهه

تنهايي خيلي تلخه وقتي كه بي تو هستم                              تنها مي مونه دستم با اين دل شكستم

تنهايي خيلي درده اگه نياي تو خوابم                                 وقتي تو اضطرابم،تو هم ندي جوابم

تنهايي خيلي سرده وقتي پيشم نباشي                                 آتيشم نباشي بيدار مي شم نباشي

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:15  توسط ارام  | 

دوست دارم

 به تموم دنيا قسم، دوست دارم....


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:12  توسط ارام  | 

ساله.........

هميشه توی مدرسه يادم دادند،يك سال دوازده ماه

 يك ماه چهار هفته ،يك هفته هفت روز

 يك روز بيست و چهار ساعت،يک ساعت شصت دقيقه است

 ولی کسی بهم نگفت يک دقيقه بی تو چند ساله.........


  

یعنی هر کدوم تو چه فکریند؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:12  توسط ارام  | 

طورى‎ام نيست
خرد و خميرم ، فقط همين
کم مانده است که بى تو بميرم
فقط همين ...
از هرچه هست و نيست گذشتم ولى هنوز ،
در نزد چشم‏
هاى تو گيرم
فقط همين ...
از دوريت زنجير به قلبم بسته اند
شاعر شدم که لال نميرم
فقط همين ...
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:9  توسط ارام  | 

بي تو ميشه زنده بود،زندگي نمي شه كرد

نمي دونم دقيقا كجايي ولي مي دونم همين روزا مياي دلم واست پر مي زنه….يه مدت حس مي كردم كه آدم حسودي شدم،داشت از خودم بدم ميومد تا اينكه تو مجله موفقيت خوندم كه:حسادت زيباست تنها در صورتي كه پاي عشق در وسط باشد….اونوقت بود كه فهميدم اين حس حسادتم يكي از همون بلاهاي عشقه كه به سر آدم ميادو بايد با جون ودل پذيراش باشيم…..


 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:8  توسط ارام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:6  توسط ارام  | 

بیا تا با هم بخونیم
قصه ی با هم بودنو
بیا تا باور بکنیم
ما شدن تو و منو
بگو که عشق از آدما
غصه ها رو دور می کنه
غم ها رو آتیش می زنه
دلا رو پر نور می کنه...
...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:2  توسط ارام  | 

من رخ خود در آئینه دیدم و به تو حق دادم

آه می بینم، می بینم:


تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم


چه امید عبثی

من چه دارم که تو را درخور؟ هیچ

من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ


تو همه هستی من، همه زندگی من هستی


تو چه داری؟ همه چیز!

من چه دارم؟ هیچ!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:0  توسط ارام  | 

با چشای بی تفاوت روبروی من میشینی
میگی هر چی بود تموم شد نمیخوای منو ببینی

روزای خوبمون انگار همه از یاد تو رفته
روبروت گریه نکردن نمیدونی که چه سخته

تو که جای من نبودی وقتی خنده هاتو دیدم
وقتی آخرین کلامو از صدای تو شنیدم

نه تو اونی که می گفتی من برات یه عشق تازم
فکرشم نکرده بودم اینجوری به تو میباز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 16:59  توسط ارام  | 

چه سخت است

            هنگام وداع

                   آنگاه که در می یابی

                                        چشمانی که

                                                  در حال عبور است

                                                                پاره ای از وجود تو را نیز

                                                                                   با خود خواهد برد ... !

  

TinyPic image

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 16:51  توسط ارام  | 

مهم نيست،

  كِي؟

  كجا؟

  چطور؟

  مهم اين است،

  يه روزي

  يه جايي

  يه جوري

  تو را ببينم.

  آنگاه.................................................................


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 16:46  توسط ارام  | 

باور کردنی نیست

 

 

اصلا نمی شه باور کرد

 

 

حتی فکرکردن بهش عذابم میده

 

 

دیگه نیست .......

 

 

خونه شده خالی ... خالیه.. خالی

 

 

جاش خیلی خالیه

 

 

خیلی........

 

 

 

 

ساعت ۱۲:۳۰ مامانم اومد تو اتاق  به منو برادرام گفت بابابزرگ حالش بد شده بردند ش بیمارستان ......

 

 

گفتم کجا مامان ؟

 

 

گفت : بیمارستان

 

 

گفنم برای چی ؟

 

 

هیچی نگفت.... اشک تو چشماش جمع شد ......

 

 

بلند شدم زود رفتم تو سالن گفت کی گفته حال بابابزرگ بده ؟

 

 

کی گفته تو بیمارستان؟

 

 

بابا کجاست ؟

 

 

چرا هنوز از سر کار نیومده؟

 

 

مامانم با صدای گرفته ش گفت : بابا زنگ زد گفت من بیمارستانم و ......

 

 

مامانم طاقت نیاورد  زد زیر گریه

 

 

( الهی فداش شم .. بمیرم براش....)

 

 

عصابم خورد شد بعد از  چند  دقیقه که مامانی داشت گریه میکرد گفتم : چرا گریه میکنی بلند شو زنگ بزن به عمه جون ؟ بین چی شده  بی خودی چرا گریه میکنی؟

 

 

بلند شد زنگ زد,  عمه هیچی نگفت فقط گفت

 

 

بیاید خونه بابا را میاریم خونه.....

 

 

مامانم فهمید ....

 

 

گفت ارام : بابابزرگ یه چیزیش شده !!!!

 

 

گفتم مامان : یعنی چی چرا این حرف را میزنی بابا بزرگ هیچیش نیست ... هیچیش نبود.....  مطمئن باش حالش خوبه....

 

 

2 دقیقه بعد بابام اومد

 

 

از حالو روزش میشد فهمید چی شده .. خیلی واضح بود

 

 

من تو دلم می گفتم خدایا بابابزرگم چیزیش نشده باشه  ..... خدایا بابابزرگم از تو میخوام....  بابا بزرگم ......

 

 

بابام گفت اگه میخواهید بلند شید تا بریم خونه بابابزرگ اینا .......

 

 

دیگه هیچی نگفت

 

 

کسی نمی گفت برایه بابابزرگم چه اتفاقی افتاده ... نه بابام نه عمه ....... کسی نمی تونست به ما بگه که بابابزرگم  .............  فوت کرده

 

 

صدای زنگ در اومد رفتم در را باز کردم عمه بود یه لباس مشکی هم به تنش کرده بود

 

 

باورم نمی شد  اصلا باور کردنی نبود

 

 

نه برای من نه برای مامانم نه برادرام .........همون جا زدم زیر گریه  .........

 

 

...............................................

 

 

.............................

 

 

 

 

خیلی سخته

 

 

خیلی

 

 

 

 

من حتی بابابزرگم رو برای آخرین بار ندیدم...... ندیدمش ....... نتونستم ببینمش

 

 

 

 

دارم دغ میکنم ......

 

 

 

 

حالا خونه مامانی خالی شده دیگه هیچ کسی نیست هیچ کسی .....

 

 

 

 

بابا جونم هنوز یک ماه هم نشده بود که رفته بود دندون گذاشته بود

 

 

به من می گفت دیگه حالا میتونم هر چی میخوام بخورم .....

 

 

 

 

بابا بزرگم فدات شم .......

 

 

                          چرا تنهامون گذاشتی........

 

 

                                    آخه چراااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

خدایا چرا بابا بزرگ منو ازم گرفتی ؟

 

 

چرااااااا؟

  

 

          حالا وقتیکه میام اونجا کی  برام شعر بخونه ....... کی نصیحتم کنه......کی  با هام حرف بزنه .......کی  باهام شوخی کنه ........

 

 

حالا دیگه من با صدای خنده کی بخندم ... هان بابابزرگ ؟؟؟

  

 

بابا بزرگ دلم برات تنگ شده .......

 

 

خیلی تنگ شده ........

 

 

 

 

نمی تونم تحمل کنم .....  چرا باید کسی را که دوستش دارم این طوری از دست بدم آخه چرا؟

 

 

باورم نمی شه تو رفتی ......

 

 

بابا بزرگ تو رو خدا برگرد من بدون تو دغ میکنم .... بابابزرگ منو تنها نزار  

 

 

چرا منو با خودت نبردی چرااااااااا؟

 

 

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

 

 

چرااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

غم از دست دادانت داغونم کرد رفتی از بین ما اما همیشه درهمه جا با من هستی

 ۱۳۸۶/۶/۱۷ رفتی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:46  توسط ارام  | 

به کی بگم که دوریت خواب شبام و برده
همین روزاست بهت بگن چشم انتظارت مرده
به کی بگم غم تو حسابی داغونم کرد
غصه دوری از تو خسته و حیرونم کرد
کی باورش میشه من خونابه گریه کردم
عمر و جوونی هامو به جاده هدیه کردم
گلای یاس و مریم شاهد این گزارن
میخوام که زندگی کنم اگه اونا بزارن
دلم برات چه تنگه دنیا دلش چه سنگه
می دونه خیلی پیرم میخواد باهام بجنگه
دنیا حسابی ما رو دور خودش دوونده
صبرم زیاد اما خوبی دیگه نمونده

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 9:55  توسط ارام  | 

 

 

                           

با تو خاطره هايم تازه می شوند هر روز هر شب

 

با تو شعرهايم تازه می شوند در اين سکوت دلتنگ

 

با تو - فقط با تو - معنا ميگيرد زندگانی

 

 پوچ من

 

با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من

 

تو تک نگار قصه ی ليلی و مجنون منی

 

تو تک سوار قلب خسته منی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:47  توسط ارام  | 

آنقدر آرزوهامو به گور بردم که جایی برای جسدم نیست!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:44  توسط ارام  | 

 
 
کاش می شد عشق را ابراز کرد..
 
 
 يا که عشق را با سحر آغاز کرد..
 
 
 لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت..
 
 
 گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت..
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:43  توسط ارام  | 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
کاش میدانستم
آخرین کسی که مرا
فراموش خواهد کرد
کیست؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:41  توسط ارام  | 

Image hosted by TinyPic.com 
  
Image hosted by TinyPic.com 
Image hosting by TinyPicImage hosted by TinyPic.com   
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:40  توسط ارام  | 

 

نـيـسـتــش

 نمی دونم كجاسـت

 چه می كـنـه

 ولي مـيـدونـم كـه ندارمـش

~~~~~~~~~~~~

 هيچ وقت نخواستم كه تو رو با چشمـات به ياد بـيـارم

 نمي خواستم كه تو رو ، تو گم ترين آرزوهام ببينم

 نميخواستم كه بي تو به ديوارها بگم هنوزم دوستـت دارم

 آخه تو هول و ولاي پريـشونـيهـام ، تورو نداشتـم

 تو گير و دار

اي بابا

دل تو هيچ و حال او خوش

 ای بی ... ديگه دلي ميمـونه كه جور دل كبوتر بـتـپـه

 كـه با تو از جون زندگي اش بـگـه

 بگه كه هـنــوز زنـدســـت

~~~~~~~~~~~~

 اگه صدا صداي مـنـه

 نـفـس اگه نـفـس تو

 بذار كه اون خوش غيرت هـاش بــدونـن

 كه دل ، ديگه دل من نيست

 نه ديگه اين دل واسه ما دل نـمـيـشـــه

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:38  توسط ارام  | 

 

 

تو ندانستی چه ميخواهم زتو 

 من نگفتم که بمان يا که برو

من فقط ميخواستم شمعی شوم 

 تا بسوزم جان خود را نزد تو

تو ولی از آتشم ترسيدی و رفتی و 

 گفتی که : برو ! نه من نه تو

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:37  توسط ارام  | 

 

صدای من

به دستهای تو

 نمیرسد

ببین

تاب خورد چگونه

تمام من

مثل عنکبوت کوچکی

میان باد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 6:36  توسط ارام  |