




پرنده بر شانه هاي انسان نشست
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم
تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها
را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .
انسان ديگر نخنديد انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد
چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است
اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام
اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟
تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود.
اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .
آنوقت رو به خدا کرد و گريست


بـا دل مســـــــــــــــــت و خرابـت
همدل وهــــــــم خانـه بـودن
كاش مـي شــــــــــــــــد در خيالـم 
خـواب ورويـــــــــــــــــاي توديـدن 
در دل شـب مســــــــــــــــت بــودن
چشـم زيبــــــــاي تـو ديـدن
كاش مـي شـد از نگاهـت
پل بـه دنيـاي دلـت زد 
مست چشمـــــــــان تـو بـود و ![]()
بوسـه نـا غافلــــــــــت زد!

****ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ****
روزگار اما وفا با ما نداشت!
طاقت خوشبختی ما را نداشت !
***ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ***
حسن باران اين است كه زميني ست، ولي آسماني شده است
و به امداد زمين مي آيد حسن باران اين است كه مرا ميبرد از خويش به عشق
و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش شعر ميخواند در گوش
من آرام آرام هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي
تو ريخت از كجا آمده بود؟ از كدام اقيانوس؟ از كجاي عالم؟
و چه راهي پيموده ست در هوا ابر؟ هيچ ميداني
اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت آه و اندوه كدامين ماهي ست
كه به تور صیاد افتادست؟ اشك لبخند كدامين ماهیست این قطره




من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست
من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر
سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست
پس چرا عاشق نباشم

کوچولو که بودم ،فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمرم، یعنی نهایت
هر چیزی ۱۰ تا بود...
از بابا بستنی می خواستم۱۰ تا
مامانو ۱۰ تا دوست داشتم.
خلاصه ته دنیا همین ۱۰ تا بود واین ۱۰ تا خیلی قشنگ بود
ولی حالا...
نمی دونم ته دنیا چقدره! نهایت دوست داشتن چندتاست؟
اما می خوام بگم دوستت دارم ،می دونی چقدر؟
به اندازه ی همون ۱۰تای بچگی که از یک دنیا خیلی بیشتره
خدایا دیگه تحمل ندارم اصلا چرا من نمی میرم؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟از همه خستم..........
تنهايي خيلي سخته وقتي چشام به راهه وقتيكه شب سياهه،وقتي بدون ماهه
تنهايي خيلي تلخه وقتي كه بي تو هستم تنها مي مونه دستم با اين دل شكستم
تنهايي خيلي درده اگه نياي تو خوابم وقتي تو اضطرابم،تو هم ندي جوابم
تنهايي خيلي سرده وقتي پيشم نباشي آتيشم نباشي بيدار مي شم نباشي
دوست دارم
به تموم دنيا قسم، دوست دارم....
ساله.........
هميشه توی مدرسه يادم دادند،يك سال دوازده ماه
يك ماه چهار هفته ،يك هفته هفت روز
يك روز بيست و چهار ساعت،يک ساعت شصت دقيقه است
ولی کسی بهم نگفت يک دقيقه بی تو چند ساله.........

بي تو ميشه زنده بود،زندگي نمي شه كرد
نمي دونم دقيقا كجايي ولي مي دونم همين روزا مياي دلم واست پر مي زنه….يه مدت حس مي كردم كه آدم حسودي شدم،داشت از خودم بدم ميومد تا اينكه تو مجله موفقيت خوندم كه:حسادت زيباست تنها در صورتي كه پاي عشق در وسط باشد….اونوقت بود كه فهميدم اين حس حسادتم يكي از همون بلاهاي عشقه كه به سر آدم ميادو بايد با جون ودل پذيراش باشيم…..

آه می بینم، می بینم:
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را درخور؟ هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ
تو همه هستی من، همه زندگی من هستی
تو چه داری؟ همه چیز!
من چه دارم؟ هیچ!
![]()
|
با چشای بی تفاوت روبروی من میشینی روزای خوبمون انگار همه از یاد تو رفته تو که جای من نبودی وقتی خنده هاتو دیدم نه تو اونی که می گفتی من برات یه عشق تازم
|
چه سخت است
هنگام وداع
آنگاه که در می یابی
چشمانی که
در حال عبور است
پاره ای از وجود تو را نیز
با خود خواهد برد ... !

كِي؟
كجا؟
چطور؟
مهم اين است،
يه روزي
يه جايي
يه جوري
تو را ببينم.
آنگاه.................................................................
باور کردنی نیست
اصلا نمی شه باور کرد
حتی فکرکردن بهش عذابم میده
دیگه نیست .......
خونه شده خالی ... خالیه.. خالی
جاش خیلی خالیه
خیلی........
ساعت ۱۲:۳۰ مامانم اومد تو اتاق به منو برادرام گفت بابابزرگ حالش بد شده بردند ش بیمارستان ......
گفتم کجا مامان ؟
گفت : بیمارستان
گفنم برای چی ؟
هیچی نگفت.... اشک تو چشماش جمع شد ......
بلند شدم زود رفتم تو سالن گفت کی گفته حال بابابزرگ بده ؟
کی گفته تو بیمارستان؟
بابا کجاست ؟
چرا هنوز از سر کار نیومده؟
مامانم با صدای گرفته ش گفت : بابا زنگ زد گفت من بیمارستانم و ......
مامانم طاقت نیاورد زد زیر گریه
( الهی فداش شم .. بمیرم براش....)
عصابم خورد شد بعد از چند دقیقه که مامانی داشت گریه میکرد گفتم : چرا گریه میکنی بلند شو زنگ بزن به عمه جون ؟ بین چی شده بی خودی چرا گریه میکنی؟
بلند شد زنگ زد, عمه هیچی نگفت فقط گفت
بیاید خونه بابا را میاریم خونه.....
مامانم فهمید ....
گفت ارام : بابابزرگ یه چیزیش شده !!!!
گفتم مامان : یعنی چی چرا این حرف را میزنی بابا بزرگ هیچیش نیست ... هیچیش نبود..... مطمئن باش حالش خوبه....
2 دقیقه بعد بابام اومد
از حالو روزش میشد فهمید چی شده .. خیلی واضح بود
من تو دلم می گفتم خدایا بابابزرگم چیزیش نشده باشه ..... خدایا بابابزرگم از تو میخوام.... بابا بزرگم ......
بابام گفت اگه میخواهید بلند شید تا بریم خونه بابابزرگ اینا .......
دیگه هیچی نگفت
کسی نمی گفت برایه بابابزرگم چه اتفاقی افتاده ... نه بابام نه عمه ....... کسی نمی تونست به ما بگه که بابابزرگم ............. فوت کرده
صدای زنگ در اومد رفتم در را باز کردم عمه بود یه لباس مشکی هم به تنش کرده بود
باورم نمی شد اصلا باور کردنی نبود
نه برای من نه برای مامانم نه برادرام .........همون جا زدم زیر گریه .........
...............................................
.............................
خیلی سخته
خیلی
من حتی بابابزرگم رو برای آخرین بار ندیدم...... ندیدمش ....... نتونستم ببینمش
دارم دغ میکنم ......
حالا خونه مامانی خالی شده دیگه هیچ کسی نیست هیچ کسی .....
بابا جونم هنوز یک ماه هم نشده بود که رفته بود دندون گذاشته بود
به من می گفت دیگه حالا میتونم هر چی میخوام بخورم .....
بابا بزرگم فدات شم .......
چرا تنهامون گذاشتی........
آخه چراااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا چرا بابا بزرگ منو ازم گرفتی ؟
چرااااااا؟
حالا وقتیکه میام اونجا کی برام شعر بخونه ....... کی نصیحتم کنه......کی با هام حرف بزنه .......کی باهام شوخی کنه ........
حالا دیگه من با صدای خنده کی بخندم ... هان بابابزرگ ؟؟؟
بابا بزرگ دلم برات تنگ شده .......
خیلی تنگ شده ........
نمی تونم تحمل کنم ..... چرا باید کسی را که دوستش دارم این طوری از دست بدم آخه چرا؟
باورم نمی شه تو رفتی ......
بابا بزرگ تو رو خدا برگرد من بدون تو دغ میکنم .... بابابزرگ منو تنها نزار
چرا منو با خودت نبردی چرااااااااا؟
چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
چرااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
غم از دست دادانت داغونم کرد رفتی از بین ما اما همیشه درهمه جا با من هستی
۱۳۸۶/۶/۱۷ رفتی

با تو خاطره هايم تازه می شوند هر روز هر شب
با تو شعرهايم تازه می شوند در اين سکوت دلتنگ
با تو - فقط با تو - معنا ميگيرد زندگانی
پوچ من
با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من
تو تک نگار قصه ی ليلی و مجنون منی
تو تک سوار قلب خسته منی
![]()


آنقدر آرزوهامو به گور بردم که جایی برای جسدم نیست!!!


نـيـسـتــش نمی دونم كجاسـت چه می كـنـه ولي مـيـدونـم كـه ندارمـش ~~~~~~~~~~~~ هيچ وقت نخواستم كه تو رو با چشمـات به ياد بـيـارم نمي خواستم كه تو رو ، تو گم ترين آرزوهام ببينم نميخواستم كه بي تو به ديوارها بگم هنوزم دوستـت دارم آخه تو هول و ولاي پريـشونـيهـام ، تورو نداشتـم تو گير و دار اي بابا دل تو هيچ و حال او خوش ای بی ... ديگه دلي ميمـونه كه جور دل كبوتر بـتـپـه كـه با تو از جون زندگي اش بـگـه بگه كه هـنــوز زنـدســـت ~~~~~~~~~~~~ اگه صدا صداي مـنـه نـفـس اگه نـفـس تو بذار كه اون خوش غيرت هـاش بــدونـن كه دل ، ديگه دل من نيست نه ديگه اين دل واسه ما دل نـمـيـشـــه 
تو ندانستی چه ميخواهم زتو
من نگفتم که بمان يا که برومن فقط ميخواستم شمعی شوم
تا بسوزم جان خود را نزد تو
تو ولی از آتشم ترسيدی و رفتی و
گفتی که : برو ! نه من نه تو